تبليغاتX
رستاخیز

رستاخیز

گفتارها

در افق انتظار      آسمان     خمیازه ای لطیف می کشد     خورشید از خزان خویش بر می خیزد     

چراغ خیال خام من        در نمناکی شبنمی سحرگاهی             غرق می شود     

 حیرت چشمان خمارم      کامیابی جهان را می نگرد :        نسیمی آرام و 

غوطه وری خیال انگیز برگهای تکیده خزانی زرد و سرخ       در دامان سبز صبح    

پویش موری خرد            در دل سیاه سنگی سرد          ترنم آبشاری بلند با صخره ای سخت

رقص کف آلوده موج و ساحلی خفته در شن      عشق بازی دو ماهی در آبی آسمانی        

دستان من     آویخته تمنایند     تشنه معنایند        مرده آب حیاتند       چرا که من امروز متولد شدم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط زهیر صیامیان  | 

سکوت مرا به خود میخواند     آنگونه که همه آسمان مرا فریاد میزند               در انتظار صبوری          لحظهایم را          پلک پلک     تسبیح میگویم                نفسی دیگر نفسی دیگر نفسی دیگر نفسی دیگر نفسی دیگر نفسی دیگر                آنگاه که دیگر نفسی نیامد          و صبوری هایم غلطیدند از چشمانم            من  آهی میشوم برامده از رویاهای دور و دیرم          آنجا که     افق   آسمان    دریا    زمین    زمان           و من درهم میامیزند. من در انتظار برامدن آن آهم. 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:48  توسط زهیر صیامیان  | 

باورم نمیشه که نزدیک سه ماهه که نرسیدم حرف تازه ای بزنم واسه وبلاگم.حتما" همون چندتا خواننده  هم دیگه خسته شدن از این صفحه تکراری.رفقا شرمنده همه شما هم هستم که این شکلی شد.وقتی به این مدت فکر میکنم میبینم که چقدر درگیر کارام بودم سرگیجه میگیرم واسه اینکه؟ واقعا چرا؟خیلی زیاد این جواب به ذهنم میاد که بگم واسه اینکه تا با این سوال خسته کننده روبرو نشم که چرا دارم به زندگیم ادامه میدم. نه من اصلا جو گرفته نیستم یا دچار یه مساله بنیادین یا غیر قابل حل تو زندگی یا ناتوان از مواجه با هر چیزی که تو زندگیم پیش بیاد.اتفاقا از زندگیم خیلی راضیم و انسان بسیار خوشبختی هستم و همسر بسیار مهربان و همراهی در تمام عرصه های زندگی مشترکمون دارم.آینده هم واسم روشن و واضحه چون به توانائی هام اطمینان دارم و برای رسیدن به اهدافم برنامه ریزی دارم.وقتی به این رضایت عمدهای که از اجزای مختلف زندگیم دارم نگاه میکنم تو این موضوع میمونم که چرا این سوال ولم نمیکنه!خسته ام کرده .بعضی اوقات فکر میکنم که تو خواب و رویا هستم و این ها همش یه خیاله و وهم.ته تهش باید اینو بگم که همیشه منتظر یک رایحه خوشم. بوی خوش مرگی زودرس. دوست دارم بمیرم . ولی نمیخوام خودکشی بکنم.بعضی اوقات فکر میکنم احمقم یا یه مساله روانی پیدا کردم یا اینکه این به خاطر نظام فکری منه که سعی کردم خودم بچینمش اما ............. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:28  توسط زهیر صیامیان  | 

خیلی وقت نداشتم این مدت واسه روزامد کردن مطلبام اما دیدن یه فیلم باعث شد که تصمیم بگیرم حتما یه حرفی بزنم و اون چیزی که تو ذهنم اومده خالی کنم . فیلم شلیک به سگها که این پنجشنبه از شبکه تهران در برنامه سینما پنج پخش شد از اولش نرسیدم ببینم اما فقط میتونم اعتراف کنم یکی از معدود فیلمهائی بود که از هنر فیلم سازی برای ارائه حقیقتی عریان استفاده کرده بود . فیلم درباره نسل کشی رواندا بود کشوری در آفریقای مرکزی متمایل به شرق با ساکنینی از دو قبیله هوتو وتوتسی یکی اقلیت ودیگری اکثریت . و این اکثریتها بعد سقوط هواپیمای رئیس جمهور هوتوئی به کشتار اقلیتها دست میزنند وفیلم در قالب یک مستند سعی داشت عمق فاجعه رو نشون بده . واقعا وحشتناک بود ومنو به شدت تکون داد . "دیگه فقط ارتش نمیکشت بلکه همه دست به کار شده بودن با هر چی که به دستشون میومد همسایه هائی که تا دیروز به هم لبخند میزدن همه وهمه انگار یه وظیفه همگانی بود  و نیروهای سازمان ملل فقط چون ناظر بر صلح بودن نه حافظ صلح هیچ کاری نکردن  " حتی به درخواست والدین پناهنده ها که میخواستن ازشون که با گلولهاشون بچه ها رو بکشن چون دردش از قمه کمتره جواب ندادن و مردم سلاخی شدن به فجیع ترین وضع ممکنه اینجا دیگه عامل استعمار دخیل نبود ." و سوال این بود چقدر آدم باید کشته میشد تا مردم دنیا واژه نسل کشی واسشون تعریف بشه" و اون خبرنگار زن اروپائی که میگفت این پنجمین گزارش منه توی بوسنی هربار که یه جنازه زن سفیدپوستو میدیم داغون میشدم هرشب گریه میکردم چون خودمو جاش میزاشتم اما اینجا اوضاع بهتره چون اینا یه مشت سیاه پوست آفریقائی بیشتر نیستن. حقیقتش داغون شدم و به مفهوم انسانیت شک کردم که چقدر میتونه واسه بشریت خود فریبی باشه که با اینهمه جنایت و خود  کشی خیلی محترمانه واخلاقی اسمش روهم گذاشته انسان و زندگی چقدر تعریفش دست نایافتنی وغریب و بعیده که ادعا کنیم یه چیزائی ازش میفهمیم. این جنایتها در دهه نود اتفاق افتاد بغل گوش ما یک ملیون انسان از یک نسل کشته شدن "در چشمان بازماندگان تنها میشد یک چیز دید نهایت ترس و این سوال بی جواب که چطور ممکنه چنین اتفاقی بیفته " ایا ما در یک جهان واقعی  زندگی  میکنیم یا فکر میکنیم که داریم زندگی میکنیم . حالا باید چه سوالی رو پرسید! و بدتر از اون چه جوابی باید داد! اصلا نمیدونم دیگه چیزی نمیتونم بنویسم . مثل اینکه باید رفت خیلی زود و خیلی دور!!!!!! 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:4  توسط زهیر صیامیان  | 

            جاده روبروست         و افق ناپیدا       خمارم خمار     رعشه بر اندامم بیداد میکند     قوس وقزحی ناگه  جلوه ای کرد ومرد             سوختم از زردی سردش      من دستهایم تکیده اند   .    توان كاويدن .  آه دريغ  ايام كودكي  جهان جز معمائي مبهم بيش نبودبراي چشمان كنجكاوم    كجاست آن نگاه گرم      من سردمه     من سردمه     تو به من ميخندي    پژواك لبخندت مرا خورد ميكند  گوش كن     نميشنوي صداي فرو ريختنم را    درخود غرق ميشوم   به اعماق فرو ميروم  غوطه ميخورم عميق وسنگين   در اين انتها   من  نيستم بي معناست    پاهايم سستند   دستانم ميلرزند  من سردمه  كسي هست كه مرا پاسخي گويد  من غرق حيرتم   حيرت   شعف   شوق    غم    سكوت   تنها شايد آواز دل انگيز مرغ شب   در كوهسار كودكي ام  مرا حياطي دوباره بخشد شايد شايد شايد.......   
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:10  توسط زهیر صیامیان  |